نتایج جستجو برای عبارت :

وقتی نشستی چی بلندت میکنه؟

دلم برای دستانت تنگ شده، 
برای شیوه‌ی قلم به دست گرفتن‌ات،
برای شعر از بر خواند‌ن‌ات، 
برای ابرو بالا انداختن‌ات به وقت حظ، 
برای آن‌وقت‌ها که به داشتن ما پز می‌دادی، 
برای اغراق شیرینت وقتی از ما سه تا تعریف می‌کردی، 
برای قد بلندت، برای شانه‌هایت،
برای قدم‌های سریعت، 
برای نگاه عاشقانه‌ات وقتی قرمز می‌پوشیدم، 
برای سلام‌های بلندت، 
برای حظی که از شنیدن صدای مرضیه می‌بردی، 
برای هدیه‌ی ناغافل خریدن‌هایت برای مامان،
برای یک
من واژه ای را می شناسم
واژه ای سرشار از معجزه
واژه ای که بلندت می کند
وادارت میکند که تلاش کنی
واژه ای که باخودش
رویاهایی رادر ذهنت می آفریند
و خودش میگوید که این رویاها
دست یافتنی اند
زیرا من وجود دارم 
من در میان شب تار
در تاریکی یک غار
در هوای تار و
حال زار
وجود دارم
من همیشه و در هر حال
در اطراف تو پرسه زنان
و قدم زنان
هستم
اما تو
زمانی که به من پشت کنی
زندگی ات خاکستری خواهد شد
آنگاه است که خواهی مرد 
زیرا آدمی بدون امید می میرد...
(به یاد حبی بالله فیض الله)
رساندی بار دلها را به منزل
به بال شهپر شعر بلندت.
اجل در نیمهره بشکسته بالت،
نگفته شعرهای دلپسندت.
نگفتی شعرهای دلپسندت ز اسرار نهان کوهسارت.
بهار آمد به ملک گل نثارت،
نیایی سیر گلهای دیارت.
بهار عمر تو بگذشت چون باد،
نچیدی گل ز گلهای بهارت.
ز باغ نظم تو گلها بچینم،
برم گل چنبری روی مزارت.
رسد بوی خوش گلهای نوروز
از آن شعر تر سرشار مهرت.
به روی قبر تو گلها شکفته،
از آن گلها بیاید بوی شعرت.
 
خالی از واژه ها و افراد و تجربه ها،
خلوت خلوت،
صدای خالی بودنم را می شنوم
نیازها یکی یکی قد علم می کنند
زمین و آسمان نمی شناسند،
نیازند
و من، نیازمند
نیازند
و با همه ی تنوع و پراکندگی شان
از «من» بر می آیند
«من» ای که اینک «تو» را می جوید؛
برآورده کننده ی حاجت هایش را،
پاسخ نیازهایش را،
«تو»یی به وسعت همه ی زمین و آسمان ها را
تو را به عمق شنوایی ام از خویش،
تو را به گستردگی نیازهایم می شناسم
سنگینی گوش است و دل،
از خواهش هایم تا نامهای بلندت
همان
               همین که نامِ بلندت به هر زبان افتاد 
                                            چه شور و وِلوِله ای در دل جهان افتاد
 
                برایِ ذکرِ مصیبت دلم گرفت آتش
                                            و سیلِ گریه و ماتم به عمقِ جان افتاد 
 
               به وقتِ غارت و حمله چه بر سرت آمد؟ 
                                           که شمر خسته شد و خولی از توان افتاد! 
 
               به روی نیزه و در جمع این حرامی ها
                                       
....
یه جوری داغونم...
که پناه بردم به قانون مدنی خوندن!
فک کنین؟
کار از حافظ و سعدی و بیدل گذشته ...
و فک کنم این صحنه بی بدیل ترین صحنه تاریخ باشه که یه روز یببینین یه دختر چشم تو چشم ماده ۱۹۰ داره زار میزنه!
...شرایط صحت عقد!
گاهی لازمه صدای شکستن زانوهاتو از ته قلبت بشنوی تا بفهمی هیچ کس هیچ وقت  هیچ آدم عادی و غیر معصومی !قرار نیس واسه درست کردن این شرایط داغونت بیاد!یا بهتربگم هیچ کس قرار نیس دستتو بگیره و بلندت کنه!یا نه حتی !حتی تر!مراعات کنه و
برای توی مینویسمبله، خود خودت. همان جوهر. همان که آدم‌ها نمیفهمندش. من میفهمم. میدانم.من فروغ چشمان تو را میشناسم. پشت صدای بلندت، ضربان نازک قلبت را میشناسم. خنده‌های تو حتما به معنای خنده‌ی چشمانت نیست. من خنده‌های قلبت را میشناسم. تو همان آشنای دوری که دیر دیدمت. ای تو که دلت به وسعت دریاست، به کوچکی قرص ماه از روی زمین و به نازکی ساقه‌ی گندمی در تابستان. با توام.‌ تویی که بوی تلخ تنهایی‌های دنجم را میدهی. و رنگ دوست داشتن‌هایت تاریک است
سوزن دوزی شده هزار شاخه ی انجیرِ معابدت به نگاهِ ساده ای که هزار رنگِ شیرین دارد در ریشه ی یک رنگی. دستانم هنوز به گرمیِ دستانت نرسیده که در لا به لای شاخو برگِ دازِ معماریِ خانه ات گیر افتاده ام. کلامت به شیرینیِ یک لقمه چانگال است و کهن زبانت گواراست همچون یک پیاله دوغِ شتر از دستانِ خسته ی سالاری. در سپیدیِ تن پوشِ بلندت به سپیداری مانی که در بادهای موسمیِ شرق، زیر نورِ ماه دوچاپی می رقصد.بلوچ جان، هوای اینهمه زیبایی را داری؟ . #جوادقارایی .
اموزش رسیدن به فروش بهتر
شرکت کنندگان موفق شدند تا راهکارهای کوتاه مدت و میان مدت و همینطور بلندت را برای رسیدن به فروش بیشتر را پیدا کنند می کنند.
سرفصل ها:
فاز صفر : هنر شروع کردنفاز اول : برنامه ریزی بازاریابیفاز دوم: ابزاربازاریابیفاز سوم: تبلیغاتفازچهارم: فروش وبرندسازیو....
ادامه توضیحات بالا...  کلیک کنید
 
اموزش رسیدن به فروش بهتر
شرکت کنندگان موفق شدند تا راهکارهای کوتاه مدت و میان مدت و همینطور بلندت را برای رسیدن به فروش بیشتر را پیدا کنند می کنند.
سرفصل ها:
فاز صفر : هنر شروع کردنفاز اول : برنامه ریزی بازاریابیفاز دوم: ابزاربازاریابیفاز سوم: تبلیغاتفازچهارم: فروش وبرندسازیو....
ادامه توضیحات بالا...  کلیک کنید
 
اموزش رسیدن به فروش بهتر
شرکت کنندگان موفق شدند تا راهکارهای کوتاه مدت و میان مدت و همینطور بلندت را برای رسیدن به فروش بیشتر را پیدا کنند می کنند.
سرفصل ها:
فاز صفر : هنر شروع کردنفاز اول : برنامه ریزی بازاریابیفاز دوم: ابزاربازاریابیفاز سوم: تبلیغاتفازچهارم: فروش وبرندسازیو....
ادامه توضیحات بالا...  کلیک کنید
تا حالا شده خودت رو تو آیینه ببینی و نشناسی؟
تا حالا شده خودت رو تو یه برهه زمانی جا بگذاری؟
شده یه نگاه به پشت سرت بیندازی و ببینی هیچ جای پای محکمی تو زندگیت نداشتی؟
یه زمانی یه عالمه هدف و آرزو و امید داشتی ...
الآن کجای زندگیت هستی
به کدوم اون رویاها رسیدی؟
کدومشون برات هنوز ارزش دارند و دوست داری بهشون برسی؟
یا اینکه هیچ جوابی برای هیچ سوالی نداری....
یه منِ خالی
تُهی از همه چیز
فقط داری میگذرونی از سرعادت
از سر ناچاری
یه روز یه امید یه هدف ی
متن آهنگ ننه گل ممد :
صد بار گفتم همچی مکو ننه گل محمدزلفای سیا ر قمچی مکو ننه گل محمد صد بار گفتم پلاو مخار ننه گل محمدور دور کوه ها تاو مخار ننه گل محمد صد بار گفتم یاغی مرو ننه گل محمدرفیق الداغی مرو ننه گل محمد الداغی بی وفای ی ننه گل محمدتا آخر با تو نیا ی ننه گل محمد امروز که دور دورونس ننه گل محمداسب سیات د جاولونس ننه گل محمد ای جاولونا همیشه نیس ننه گل محمداسب سیات د بیشه نیس ننه گل محمد وصف شما د ایرونس ننه گل محمدعکس شما د تهرونس ننه
 
شیطان بر آن گردیده تا از تو بگیرد
با اسم روشن فکر ، فکر روشنت را
با تیغٍ تبلیغ آمده صَد پاره سازد
چادُر که نه ! بهتر بگویم جوشنت را
ترسانده حزبِ بادها اهتزازَش
این پرچمی که ذلّه کَرده دشمنت را
تو سرزمین حُجبی و این پرچم ناب
داده نمایش اقتدار میهنت را
این سر به زیری سر بلندت کرد و دشمن
طاقت ندارد نحوه جنگیدنت را
چادر عزیزت کرده و خوب است این که
با حُسنِ یوسف بافتی پیراهنت را ...
 
پ.ن :
یک : شاعر این شعر آقای محسن کاویانی است.
دو : به سکه دو روی حجاب
 37سال که چیزی نیست. تو بگو 137 سال. گِرای دل‌ها را که گرفته‌باشی، خیمه آتش محبتت تا ابد از سرشان کم نمی‌شود. صدام گفته‌بود هر کس ارتفاعات بازی دراز را فتح کند،‌ کلید طلایی بغداد را به او می‌دهد و نمی‌دانست تو با فتح قله‌های بازی دراز،‌ صاحب کلید قلب‌ها شدی؛ نه‌فقط در روزهای رزم که برای همیشه. اینطور است که حالا، 37 سال بعد از رفتنت،‌ شده‌ای چهره محبوب جوانان دو نسل بعد. ندیده، شیفته آن چهره باصلابت و همت بلندت شده‌اند. مدام فهرست بلندبال
وقتی ساعت ۴/۳۰صبح تازه تصمیم به خواب بگیری و تا یک ساعت پهلو به پهلو شدن تازه چشمات آماده ی خواب بشه و ببینی چشم بند جواب نمیده و زیرش حتما باید شال ببندی تا از زیرش نور نیاد و در بین همین شال بستن ببینی ساعت ۵/۳۰ شده و نخوابیدی ،تنها چیزی که میره رو اعصاب اینه که ساعت ۱۱ مامانت  به بهونه ی گرفتن کمرش بالای سرت بیاد  و بخاطر اینکه بلندت کنه دو قطره اشک چاشنی کارش کنه و تو برای تبدیل نشدن این قطرات به سیل مجبوری با همون ۵ ساعت خوابی که در دو روز گذ
 
[خدایا] هر گاه دلم رفت تا محبت کسی را به دل بگیرد تو او را خراب کردی ...
خدایا ... به هر که و هر چه دل بستم دلم را شکستی و عشق هر کسی را به دل گرفتم قرار از من گرفتی... تا هیچ آرزویی در دل نپرورم و هیچ خیر و امیدی نداشته باشم...
تو این چنین کردی  تا به غیر از تو محبوبی نگیرم و به جز تو آرزویی نداشته باشم و جز تو به چیزی یا کسی امید نبندم ...
خدایا تو را بر همه این نعمت ها شکر می کنم.
 
... خدایا به آسمان بلندت سوگند، به عشق سوگند، به شهادت سوگند، به علی سوگن
چه مبارک است این غم که تو در دلم نهادی
به غمت که هرگز این غم ندهم به هیچ شادی
ز تو دارم این غم خوش به جهان از این چه خوشتر
تو چه دادیَم که گویم که از آن به‌اَم ندادی
چه خیال می‌توان بست و کدام خواب نوشین
به از این درِ تماشا که به روی من گشادی
تویی آن که خیزد از وی همه خرمی و سبزی
نظر کدام سروی؟ نفس کدام بادی؟
همه بوی آرزویی مگر از گل بهشتی
همه رنگی و نگاری مگر از بهار زادی
ز کدام ره رسیدی ز کدام در گذشتی
که ندیده دیده رویت به درون دل فتادی
به سرِ بل
پرنیان های عزیز گذشته، سلام.
الانی که دارم برایتان این نامه را مینویسم، پانزده سال و شش ماه و پنج روزمه.
تا جایی که میدانم شماها به من و به من های بعدی خیلی نامه نوشته اید. نامه هایتان را خوانده ام و جمله ی " برتری‌یی که من نسبت به تو دارم این است که میتوانم هرچه میخواهم بهت بگویم اما تو نمی توانی پاسخ من را بدهی چون راه برگشتی وجود ندارد"تان را دیده ام :) خب! میبینیم که دارد و من دارم بهتان مینویسم :)
پرنیان شش ساله: وقتی داری از حیاط به مهد کودکت م
حضرت امام در واقعه ۲۵ شوال که عوامل رژیم پهلوی بعضی از طلاب را مجروح کردند و بعضی را به شهادت رساندند و بسیاری از آقایان ترسیدند و گفتند: وقت تقیّه است و ساکت شدند، امام فردای آن روز در اعلامیه ای خطاب به رژیم فرمودند: شما روی مُغول را سفید کردید!
 
حشٌ بشٌ بسّامٌ وَ هُوَ شُجاع وَ کَیفَ لا وَ هُوَ بِمُعزلِ عَنْ تَقیَّهِ المَوت. ابن سینا| الاشارات و التنبیهات|| مقامات العارفین
شاید براتون سوال بشه که چجوری میشه اینجوری شد و راهش چیه:
 
انسان وقت
نیت کردم و حافظ گفت:
نوبهار است در آن کوش که خوشدل باشیکه بسی گل بدمد باز و تو در گل باشیمن نگویم که کنون با که نشین و چه بنوشکه تو خود دانی اگر زیرک و عاقل باشیچنگ در پرده همین می‌دهدت پند ولیوعظت آن گاه کند سود که قابل باشیدر چمن هر ورقی دفتر حالی دگر استحیف باشد که ز کار همه غافل باشینقد عمرت ببرد غصه دنیا به گزافگر شب و روز در این قصه مشکل باشیگر چه راهیست پر از بیم ز ما تا بر دوسترفتن آسان بود ار واقف منزل باشیحافظا گر مدد از بخت بلندت باشد
ص
از در و دیوار سیاهی میبارید و دقیقا در همان ثانیه ای بودم که چاوشی میگفت: ""بباف "دار"م را و روزگارم را...سیاه کن انگاه مرا بکش بالا...چنان که......."" نمیدانم به پاداش کدامین کار از قعر دریا مرا بالاکشیدی...اما فکر کنم،تو نیز عاشق شده ای...با اینکه هوای اینجا به من نمیسازد اما دل کندنی نیست..قلبم میتپد به یاد ثانیه به ثانیه اش...و لبخند پاک نشدنی روی لب هایت به ناگاه طعم گیلاس رسیده ای را میگیرد که گوشواره گوش های تو میشوند تا پشت موهای بلندت پنهان شوند
از در و دیوار سیاهی میبارید و دقیقا در همان ثانیه ای بودم که چاوشی میگفت: ""بباف "دار"م را و روزگارم را...سیاه کن انگاه مرا بکش بالا...چنان که......."" نمیدانم به پاداش کدامین کار از قعر دریا مرا بالاکشیدی...اما فکر کنم،تو نیز عاشق شده ای...با اینکه هوای اینجا به من نمیسازد اما دل کندنی نیست..قلبم میتپد به یاد ثانیه به ثانیه اش...و لبخند پاک نشدنی روی لب هایت به ناگاه طعم گیلاس رسیده ای را میگیرد که گوشواره گوش های تو میشوند تا پشت موهای بلندت پنهان شوند
گاهی که یه کاری جلو نمیره، میشینم فکر می‌کنم ببینم کجای زندگیم گند زدم که اینجا خوردم به بن‌بست! آدم بزرگا میگن وقتی خرابکاری می‌کنی، به همون اندازه ازت توفیق قدم‌های خوب سلب میشه؛ مگر اینکه برگردی و درستش کنی. خدایا خودت یه کاریش بکن...
من آسمان پر از ابرهای دلگیرماگر تو دلخوری از من، من از خودم سیرم
من آن طبیب زمین گیر زار و بیمارمکه هر چه زهر به خود می دهم نمی میرم
من و تو آتش و اشکیم در دل یک شمعبه سرنوشت تو وابسته است تقدیرم
به دام زلف بل
تکه های تنش را از آن سر شهر آورده بودند. می گفتند آفتاب که زده سیاهی جسمی را روی آب دیده اند. به گمان اینکه نیمه جان می گیرندش به آب زده بودند. وقتی رسیدند چیزی جلوی چشمانشان شناور بود که گویی هیچگاه نفس نمی‌کشیده. انگار هیچگاه راه نرفته است، شعر نخوانده است، انگار که هیچ شبی عشق نورزیده است. انگار از ازل روی آب شناور بوده .
دنبال خانواده اش می گشتند. کسی نمی دانست از چه وقت روی آب بوده. چشمانش بیرون زده و پلک هایش طوری ورم کرده بودند که نمی بستن
حضرت امام در واقعه ۲۵ شوال که عوامل رژیم پهلوی بعضی از طلاب را مجروح کردند و بعضی را به شهادت رساندند و بسیاری از آقایان ترسیدند و گفتند: وقت تقیّه است و ساکت شدند، امام فردای آن روز در اعلامیه ای خطاب به رژیم فرمودند: شما روی مُغول را سفید کردید!
 
حشٌ بشٌ بسّامٌ وَ هُوَ شُجاع وَ کَیفَ لا وَ هُوَ بِمُعزلِ عَنْ تَقیَّهِ المَوت. ابن سینا| الاشارات و التنبیهات|| مقامات العارفین
شاید براتون سوال بشه که چجوری میشه اینجوری شد و راهش چیه:
 
انسان وقت
می‌خواستم که جانب میخانه رو کنمدست نیاز حلقه جام و سبو کنمدر ساحل نیاز نشینم امیدواردل را به شطّ باده دَمادم فرو کنموقتى که هست شوق تیمم ز خاک یاردیگر چرا ز چشمه زمزم وضو کنمبا من حدیث طعنه نا مردمان مگومن آبروى مى طلب آبرو کنمتیغ زبان به کار نمی‌‏آیدم دگرباشد به چشم خون شده‏‌ام گفتگو کنماز دست رفته دل به تمناى دلبرمساقى کمى تحمل من کن که مضطرمدست خمار جز به سوى خم نمی‌‏رودکشتى ز بحر جز به تلاطم نمی‌رودگر گُل اسیر پنجه باد خزان شوداز بل
سلام معنی کوثر!  سلام مادر پدر! سلام سایه ی سر. سلام برازنده علی! سلام درخشنده نبی. 
فاطمه! به تو می رسم،  از تو می نویسم، قلم زخم می خورد، واژه کم می آورد. بانو تو را با واژه نمی توان تفسیر کرد بزرگی تو را در کوچکی واژه نمی توان جا داد. 
بانوی آب و آیینه! تو را باید از ازل دید. وقتی خدا تو را آفرید، وقتی خدا به تو لبخند زد وقتی خدا تو را از سیب سرخ بهشتی آفرید از آن است که بوی سیب می دهی و پیامبر وقتی دلتنگ بهشت می شد تو را می بویید. 
ریحانه ی نبی، رای
 
 
کاش پشت موتور در زمان دبیرستانوقتی که یک چرخ بودم و مست دلبری سرخوشانه خود بودمهمان لحظه که تو را با ابروهای پیوسته و صورت اصلاح نشده و موی مشکی بلندت دیدمزمان فریز میشددر زمان میماندیم و همان ساعت زندگی میکردیممن آن زمان ها بیشتر شعر میگفتم و فقط میتوانستم برای آن موهای مشکی ات کتاب شعری بسرایمتو طبیعی زیبا بودی و من طبیعتا خود واقعی ام بوددستت را میگرفتمسوار تَرک موتورت میکردممیرفتیم بام تهران و آنجا لبوی داغ میخوردیمبعد هم معجونی م
گاهی وقت ها خسته ای.خیلی!
روح و جسمت یک نوازش درست و حسابی طلب میکند.یک حال خوب،یک هوای پر نسیم،یک چشم انداز زیبا تا افق،یک تکیه گاه محکم،یک چشم امیدوار.
یک کسی که مثل همه نباشد.
همیشه باشد،هرجا و هروقت که تو هوایش را کردی،او هوای تو را با قطره قطره ی باران وجودش،لطیف کند.
هوای بارانی نه؛هوای آفتابی بارانی.هم آفتاب باشد،هم روشن باشد،هم قطره های باران.
این موقع ها،آدم دلش پُر نیست،عقده ها و حرف های زیادیِ دیگران،اعصابش را به هم نریخته است.چون
گفتی نترس ، دستانم لرزید ، نگاهم دنبال اتفاق های گمشده رفت و برنگشت ، من ماندم که جوابت را بدهم ، ماندم که بگویم اگر عاشقت نمیشوم برای خوب نبودنت نیست ، عاشقت نمیشوم چون میترسم وفاداری أم اندازه ی عشقت نباشد ، یکجای راه کم بیاورم و دلم برگشتن بخواهد...
آنوقت باید بغض کنم ، اشک بریزم و برگردم که ترس های همیشگی أم را از راه رفته و به انتها نرسیده ی عشقمان جمع کنم...
تو باید چه کنی آن روز ؟! باید مثل شاه مات شده ی شطرنج بایستی و نگاهم کنی که ضربه ی آخر
گفتی نترس ، دستانم لرزید ، نگاهم دنبال اتفاق های گمشده رفت و برنگشت ، من ماندم که جوابت را بدهم ، ماندم که بگویم اگر عاشقت نمیشوم برای خوب نبودنت نیست ، عاشقت نمیشوم چون میترسم وفاداری أم اندازه ی عشقت نباشد ، یکجای راه کم بیاورم و دلم برگشتن بخواهد...
آنوقت باید بغض کنم ، اشک بریزم و برگردم که ترس های همیشگی أم را از راه رفته و به انتها نرسیده ی عشقمان جمع کنم...
تو باید چه کنی آن روز ؟! باید مثل شاه مات شده ی شطرنج بایستی و نگاهم کنی که ضربه ی آخر
خدابیامرزه همه رفتگانو، من دو تا آبا
داشتم که هر دو طالقانی اصیل بودند اما یکیشان در کرج ساکن بود و به او میگفتیم
آبا
و یکی دیگر که قبل از به دنیا آمدن من فوت کرده بود و در طالقان مزار داشت و به او
میگفتیم: آبا طالقانی
در منزل آبای کرجی، عکس بزرگی به دیوار
بود که نظیرش رو میشد در خونه خیلی از طالقانیها دید.
  نمیدونم از کی، ولی احتمالا در همون یکی دو سالگیم، شاید وقتی که کنجکاوانه
انگشت اشاره مو به طرف عکس نشونه کرده بودم، بهم گفتند: این آقاست...
چالش زیارت (8)
فکر کن! 
همین کبوتـــــری که امروز روی گنبد پریده، دقایقی را هم بر روی کپـَــرهای داغ بیابان‌های جنوب نشسته است.
و کنــج هر کپــــری، قاب عکسی از زائری را گذاشته که برای اولین بار، به میهمانی امام رضا (ع) دعوت شده است.
و کبوتـــــر حالا، واژه‌ها را به جان خلوت دخترانه اش ریخته است: کپـــر ... آرزو ... جـــادّه ... گنبد ... زیـــــارت ... حــــــــرم ...

وه که عجب شیرین است. 
تـو، بعد از یک سال، بهترین دانش‌آموزان مستعد روستا را گلچین ک
دانلود آهنگ جدید آذرسینا آزموده محبوبه
Download New Music AzarSina Azmodeh Mahboobe
آهنگ جدید آذرسینا آزموده بنام محبوبه
در اختیارته دلم رو چه جوری خوشی با تیر مژگون بلندت چه خوش می کشی
اره وحشی چشم تو که قلبمو دادم بهش دوست داری دیوونه شم سرمه به چشمات بکش

ادامه مطلب
گاهی وقت ها خسته ای ، خیلی! روح و جسمت یک نوازش درست و حسابی طلب می کند ، یک حال خوب ، یک هوای پر نسیم ، یک چشم انداز زیبا تا افق ، یک تکیه گاه محکم ، یک چشم امیدوار یک کسی که مثل همه نباشد. همیشه باشد  این موقع ها آدم دلش پر نیست ، عقده ها و حرفای زیادی دیگران اعصابش را بهم نریخته است ، چون دل پر از عقده برای آدم های ضعیف است. این عقده ها ، کینه و نفرت و نفرین می آورد ، این دل را نمیگویم که ب درد زباله می خورد. دل خسته را می گویم که همه ی زار و نزار دن
رمان در مورد زندگی و سرگذشت خانواده ای از عشایر کرد خراسان(کرمانج) است به نام خانوار کلمیشی که از کردهای تیره میشکالی هستند.قهرمان داستان جوانمردی است به نام گل محمد که فرزند دوم خانوار و دارای شخصیتی بلند پرواز و جسور. داستان چنین پیش می رود که او و تعدادی از افراد خانوار برای دزدیدن دختری که دایی گل محمد( به نام مدیار)، عاشق او شده و دختر در خانه ارباب یکی از دهات زندگی می کند و قرار است تا آن دختر به زور به عقد پسر ارباب درآید، راهی می شوند و
 
 
 
 
««  ڪوتاہ هـاے ڪوچڪ نیمایی  »»
موضوع ؛ ڪلے
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
از هـواے ڪوے تو
جز هـوس
بر مزار ِ «بال هـاے آرزو» نماندہ است
 
وز نفس
جز غبار حسرتی
بر زبانہ هـاے قفل هـاے این قفس
 
از پرندگی
بہ نام ڪوچڪے دلخوشیم
 
وز تمام سال هـاے دلدادگی
بہ اوج ِ نامہ ای
بر فراز ِ سیگنال هـاے بال هـرتز !
 
 
 
 
 
 
 
✿★•’✿★•’✿★•’✿★
 
 
 
 
 
 
 
اهـلے شدم
بہ آستانت اے رفیق
و بیقرار ِ هـر تبانے ام
ڪہ سرخوشی
و داستان ِ لحظہ هـاے بودنت رقم زدند
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
«« ڪوتاہ هـاے ڪوچڪ نیمایی »»
 
 
 
 
 
موضوع ؛ ڪلے 
 
 
 
 
 
 

 
 
 
 
 
از هـواے ڪوے تو
جز هـوس
بر مزار ِ «بال هـاے آرزو» نماندہ است
 
وز نفس
جز غبار حسرتی
بر زبانہ هـاے قفل هـاے این قفس
 
از پرندگی
بہ نام ڪوچڪے دلخوشیم
 
وز تمام سال هـاے دلدادگی
بہ اوج ِ نامہ ای
بر فراز ِ سیگنال هـاے بال هـرتز !
 
 
 
 
 
 
 
✿★•’✿★•’✿★•’✿★
 
 
 
 
 
 
 
اهـلے شدم
بہ آستانت اے رفیق
و بیقرار ِ هـر تبانے ام
ڪہ سرخوشی
و داستان ِ لحظہ هـاے بودنت رقم زدن
بعضی چیزها لیاقت می‌خواهد؛ مثل خارِ چشمِ دشمن شدن. نوشتن از بعضی چیزها هم لیاقت می‌خواهد؛ مثل نوشتن از کسانی که خار چشم دشمن شدند. من گر چه خار چشم دشمن نیستم؛ ولی می‌خواهم از کسانی بنویسم که خارند در چشم دشمنانی که تا زانو زدن‌شان در برابر عظمت اسلام چیزی نمانده است.
گاهی تو خار می‌شوی و با علم و دانشت، چشم دشمن را کور می‌کنی. گاهی تو خار می‌شوی و با خلق ارزش و ثروت‌آفرینی، نقشه دشمن را به باد می‌دهی. گاهی تو خار می‌شوی و با تربیت فرزندا
                                                     برای محبت  46 مرتبه « یا وَلی((99))
 
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ 
إِلٰهِى کَسْرِى لَایَجْبُرُهُ إِلّا لُطْفُکَ وَحَنانُکَ ، وَفَقْرِى لَایُغْنِیهِ إِلّا عَطْفُکَ وَ إِحْسَانُکَ ، وَرَوْعَتِى لَایُسَکِّنُها إِلّا
أَمانُکَ ، وَذِلَّتِى لَایُعِزُّها إِلّا سُلْطانُکَ ، وَأُمْنِیَّتِى لَایُبَلِّغُنِیها إِلّا فَضْلُکَ ، وَخَلَّتِى لَایَسُدُّها إِلّا طَوْلُکَ ،
وَحَاج
پرنیان های عزیز گذشته، سلام.
الانی که دارم برایتان این نامه را مینویسم، پانزده سال و شش ماه و پنج روزمه.
تا جایی که میدانم شماها به من و به من های بعدی خیلی نامه نوشته اید. نامه هایتان را خوانده ام و جمله ی " برتری‌یی که من نسبت به تو دارم این است که میتوانم هرچه میخواهم بهت بگویم اما تو نمی توانی پاسخ من را بدهی چون راه برگشتی وجود ندارد"تان را دیده ام :) خب! میبینیم که دارد و من دارم بهتان مینویسم :)
پرنیان شش ساله: وقتی داری از حیاط به مهد کودکت م
از اولش بگویم؟ یعنی اولِ اول‌اش؟ خب از آن‌جایی شروع شد که با پدیده‌ای تحتِ عنوانِ «وبلاگ» آشنا شدم. هفت‌سال پیش بود. تازه به آن کامپیوترِ زوار در رفته اینترنتِ ۱۲۸Kb وصل کرده بودیم. یک حساب در میهن‌بلاگ باز کرده بودم و بعد از مدتِ کوتاهی تبدیل شدم به رباتی که همۀ مطالبِ مذهبی و عرفانی‌ِ وب را از اقصا نقاطِ اینترنت در آن وبلاگ کپی می‌کرد. خوشبختانه حالا همه قبول داریم که کپی‌کردن، وبلاگ‌نویسی نیست. و البته بعدِ مدتِ کوتاهی شروع‌ کردم به
از اولش بگویم؟ یعنی اولِ اول‌اش؟ خب از آن‌جایی شروع شد که با پدیده‌ای تحتِ عنوانِ «وبلاگ» آشنا شدم. هفت‌سال پیش بود. تازه به آن کامپیوترِ زوار در رفته اینترنتِ ۱۲۸Kb وصل کرده بودیم. یک حساب در میهن‌بلاگ باز کرده بودم و بعد از مدتِ کوتاهی تبدیل شدم به رباتی که همۀ مطالبِ مذهبی و عرفانی‌ِ وب را از اقصا نقاطِ اینترنت در آن وبلاگ کپی می‌کرد. خوشبختانه حالا همه قبول داریم که کپی‌کردن، وبلاگ‌نویسی نیست. و البته بعدِ مدتِ کوتاهی شروع‌ کردم به
یک:
وقتی می رفتی آن سوی رفتنت " هیچ " بود ...
درد من رفتن تو نبود ... پیوستنت به " هیچ " بود!
دو:
رنگ پیراهن شما تلخ بود!... می دانستید !
وقتی درست مثل پیراهن مادرم ... مزه می کردم ... فهمیدم!
سه:
توی قوری چای می رقصیدی ... از چشاندان تلخی ...
حیفا!که ما کلوچه ی لاهیجان ... قورت می دادیم با تلخی!
 
 
چهار:
آذر ...
توی ماه های پائیزی غلط کرد!!!
که نه درمیان می گذاشت رازهای مهرانگیز...
که نه درمیان می گذاشت ...درددل های زمستانی ...
فقط معجزه ی نیشابوری ... فیروزه از دلش ...
خبر
این نامه، جهت شرکت در یک چالش جذاب است! =)
سلام.
من شارمین هستم. درست مثل خودت. در واقع باید بگویم من خود تو هستم که دارم آینده ات را زندگی می کنم و مخاطب این نامه، همه ی شما «من»هایی هستید که گذشته ی مرا زندگی کرده اید!

به عنوان شروع، می خواهم از اولین کروموزوم باشعورم که چشم بست روی هر چه Y و با یک X مثل خودش ترکیب شد، کمال تشکر را داشته باشم! درست است که آن سالها، همه منتظر تولد یک مسعود کوچولوی دوست داشتنی بودند و دو تا آبجیها، به خاطر تبدیل شدن
 
 
خیلی نگران حامد بودم نمی دونستم چه بلایی سرش اوردن رفتم یک گوشه ای دراز کشیدم کل بدنم درد می کرد اصلا نمی تونستم بخوابم تا چشمام روی هم رفت خواب وحشتناکی را دیدم خواب می دیدیدم که حامد را دارن تیر باران می کنند من هم هرچی التماس می کردم کسی به حرفم گوش نمی داد با صدای باز شدن دربیدار شدم دو تا سرباز بودن که یکیشون به من گفت:
‏_بلند شو همراه ما بیا
امدند به طرف من و از جام بلندم کردند و بردن منو بیرون می ترسیدم که شاید یک بلایی سرم در بیاورند

  
پارت دوم از رمان پستوی شهر خیس . بقلم شهروز براری صیقلانی             خزان همواره پاییز برای افسردگان ِ شهر  رشت ، غم انگیزتر ورق میخورد ،  با گذر روزها در خزان به مرور و پیوسته   نشاط و طراوت از درختان توت درون  باغ ابریشم‌بافی به آرامی رخت بربست و برگ برگ درختان شهر زرد شد و ماه آبان به دو نیم قرینه گشت   ، تاریکیِ شب شهر را در آغوش کشید ، در دل شهر سکوتی معنادار حاکم گشت، گربه ی سیاه و پیر نگاهش به آسمان  چسبید ، قدم های طوفان همیشه بی صد

تبلیغات

محل تبلیغات شما
موسسه خیریه سگال

برترین جستجو ها

آخرین جستجو ها

مجتمع ریحان اصفهان آموزش زبان انگلیسی روزانه وبلاگ شخصی اسماعیل اقبال Design and photography تلفن قالیشویی و مبلشویی در شیراز کارنیوال | مجله تفریحی و سرگرمی کلاس اولی ها اطلاع رسانی به دانشجویان ترجمه تخصصی مقالات isi Bahman Gallery